تبلیغات
رها یافته ...از آن تو هستم می خواهم بمانم - ارامش بعد طوفان

رها یافته ...از آن تو هستم می خواهم بمانم

بِه طَوافِ کَعبِه رَفتَم بِه حَرَم رَهَم نَدادَند....کِه تُو دَر بُرون چِه کَردی کِه دَروُن خانه آیی

ارامش بعد طوفان

بسم الله الرحمن و الرحیم

خدایا شکرت

سکانس اول...

وقتی بابا میومد خونه فقط زل میزدم نگاش میکردم

مامان وقتی تو خونه  کار میکرد ناراحتش میشدم دلم فقط میخواست یه جا بشینه و منم نگاش کنم

خواهرم وقتی از خونه میرفت بیرون دلم زودی براش تنگ میشد

.

.

یه هفته ای میشد که این حسارو داشتم.همش حس میکردم قراره از هم جدا شیم

تو دلم یه جورایی بود .......اصن تلخ نبود

سکانس دوم...

از جلسه امتحان که اومدیم بیرون دیدم  چشاش قرمزه بهش میگم عزیزم چی شده ؟..برا امتحان ناراحتی؟..بیخیال هممون خراب کردیم...حالا بگو چیکار کردی امتحانو؟..دیدم میگه هیچی تو برگه ننوشتم

از اون بعید بود چون درسش خیلی خوب بود

 میدونستم برا امتحان ناراحت نیست

بچه ها گفتن زیاد بش گیر ندین شاید دوس نداشته باشه...خودش از کنارمون رفتو منتظر دوستاش موند...

گذشتو تا اینکه داشتیم برمیگشتیم خونه دیدم همون دوستم تو بغل یکی از بچه ها داره زار زار گریه میکنه...

سریع رفتم گفتم عزیزم چت شده تورو خدا بگو

دوستش با اشاره بهمون فهموند که  باباش دیشب فوت کرده

منم.....یا خدا......تو چیجوری پس اومدی سر جلسه امتحان....

زبونم بند اومده بود ...واقعا نمیدونستم چی باید بش بگم..

سکانس سوم...

دیشب پدر بزرگم اینا بعد یه سال اومدن خونمون..

همه سر شام نشسته بودیم..

یهو دیدم همه یواش یواش زمزمه میکنن..

زلزله...زلزله

زلزله..زلزله تبدیل شد به... یا  ابوالفضل....یا حسین....یا خدا...منم که فقط صلوات

بد بختی تو اپارتمان هیچ راه فراری هم پیدا نمیکنی این بیشتر همه رو ترسونده بود

یه جا شنیده بودم وقتی انقد تو شرایط سختی قرار گرفتین که دیگه دستتون به هیجا بند نیست بگین...یا ابا صالح المهدی

کم کم همه چی اروم شد.....

و اما.....

دلتنگی های تو دلم.....خبر فوت پدر دوستم....زلزله دیشب

همه اینا مثل پتکی خورد تو سرم...

شاید باورتون نشه تو اون سه چهار ثانیه به اندازه یه کتاب فکر از ذهنم رد شد

**یعنی قراره ادامه پیدا کنه و ما هم بمیریم

**یعنی پس ماهم الان میریم پیش بابای دوستم

**اه چه بد ...جه زشت شد که اقا جون مادر جون تو خونه ما.....

**من که هنوز کربلا نرفتم

**من که کلی نماز روزه قضا دارم

**کف خونه رو تصور میکردم که داره میریزه

**پیش خودم فکر میکردم شهرایی که زلزله اومد مثل بم..اوناهم لابد فکر میکردن قراره اروم شه ولی شدید تر شد

(اخه زلزلش طوری بود که یهو شدید شد)

**و...

 

اخر شب وفتی مهمونا رفتن

وضو گرفتم برا نماز وحشت

سجادمو پهن کردم...کلی باش درد و دل کردم

زلزله نه تنها خونه رو بلکه تمام وجودو  عقل  احساس منم لرزوند

باعث شد به کارای نکردم بیشتر فکر کنم

کلی تصمیمات جدید گرفتم...

خدایا شکرت بخاطر اینکه یادم انداختی...

دیشب با اقام امام حسین.....با امام زمانم عهدای جدید بستم

برام دعا کنید

چرا باید همچین اتفاقایی بیفته که ما بخودمون بیایم

کلی حرف تو دلمه که قادر به بیانشون نیستم

خدایا مارو ببخش

 

 

 

کاش نرود از یادم...



[ پنجشنبه 22 دی 1390 ] [ 02:23 ب.ظ ] [ ماری ] [ حرفهای تو() ]