تبلیغات
رها یافته ...از آن تو هستم می خواهم بمانم - منو مهمونی یه شهید

رها یافته ...از آن تو هستم می خواهم بمانم

بِه طَوافِ کَعبِه رَفتَم بِه حَرَم رَهَم نَدادَند....کِه تُو دَر بُرون چِه کَردی کِه دَروُن خانه آیی

منو مهمونی یه شهید

بسم الله الر حمن الر حیم

...و سلام نامی از نامهای خداست

چند روزی بود که حالم خیلی بد بود مونده بودم چه کنم با این همه گناهام.دیروز صبح که داشتم میرفتم دانشگاه یه دفعه به دلم افتاد که امروزم با روزای دیگه یخورده  فرق کنه.یعنی یه جورایی مواظب زبونم  گوشم  چشمام باشم..البته تا حدودی تونستم موفق باشم و باید اعتراف کنم که مواظبت از چشمها از همه اسونتر و از زبون از همه سختره...روز جالبی بود حس قشنگی داشتم تا اینکه شب شد یه سری مسائل که خودم میدونم و دوس ندارم یاداوری شه باعث شد تا همه چی خراب شه وحال بد این چند روز من بدتر شد...............

انقد از دست خودم عصبانی بودم که دوس نداشتم امروز صبح از رخت خواب جدا شم  تا دوباره یادم بیاد .بالاخره انقد با خودم کلنجار رفتم که یهو یادم اومد امروز پنج شنبست اخجونم شد که چی...امام زاده ابراهیم.ایمان داشتم که زیارت امروز میتونه حال بد منو خوب کنه.به مامانم گفتم که باهام بیاد ولی اون کار داشت و گفت که نمیتونه بیاد راستش هم ناراحت شدم هم خوشحال.ناراحتیم که معلومه خوشحالیم از اینکه میتونستم با خدمو خدای خودم خلوت کنم.

قبل از اینکه برم امامزاده یه برنامه تلویزیونی دیدم  که بد جوری با دلم بازی کرد..برنامه راجع به یه خیر مدرسه ساز بود

اون جوون  که حدودا 35 ساله بود یه خاطره خیلی قشنگی تعریف کرد..میگفت زمانیکه مجرد بود یه روز که حالش مثل من خیلی بد بود تو اتوبان با موتورش داشت میرفت و با خودش فکر میکرد یهو دلش میشکنه و سیمش به بالا وصل میشه به خودش میگه چرا باید مادرش از دستش یه ماه دلخور باشه(به دلایلی که نگفت)و بغضی میکنه و اشکی تو چشاش جمع میشه طوری که میگفت چراغای اتوبانو ستاره ای میدید....و به خدا میگه خدا جون نمیگم مکه  نمیگم مشهد نمیگم حضرت زینب ولی ترتیب یه مکان زیارتیو بده که ما هم یه زیارتی کرده باشیم... بالاخره اون شب میره خونه و دل مامانشو بدست میاره .فردا صبح  وضو میگیره میره سر کار که گوشی مغازش زنگ میخوره.یه اقایی بود که بعد از سلام و احوال پرسی میگه...

 اقای  فلانی شما دلتون میخواد برین مکه؟

اون جوونم میگه اقا شما سر صبح با من شوخی دارین؟

صدا از پشت تلفن میگه اقا مگه من شمارو میشناسم که بخوام باهاتون شوخی کنم حالا خدا طلبیده دیگه.

وحالا اون جوون تعریف میکرد که من شب شنبه با خدا حرف زدم و ازش خواستم و صبح یکشنبه اون تلفن بهم شد و سه شنبه من حرم حضرت رسول بودم. 

خلاصه بگذریم..........

و حالا منی که با دل شکسته و سرتا پا گناه داشتم اون برنامه رو نگاه میکردم فقط منتظر همچین لحظه ای بودم که زار زار گریه کنم

به نظر من که خیلی جالب بود.سریع بلند  حاضر شدم و رفتم  تو راه امامزاده چهار تا شمع خوشگلم خریدم

اول طبق قرار همیشگی رفتم گلزار شهدای گمنام قطعه 80 و 81

دو تا از شمعهارو سر مزار اونا روشن کردم و کلی باهاشون درد و دل کردم.هی دورو اطراف خود را مینگریستم که کدوم شهید منو به طرف خودش میکشونه که برم اون دوتا شمعم روشن کنم یهو چشمم به یه قبر افتاد که یه خانومی بالاش نشسته بود ویه دونه کیسه ی پلاستیک که نمیدونم چی توش بود کنارش.به نظر میومد که مادر شهید باشه .به دلم افتاد که برم بهشون سلامی کنمو یه دونه از شمعهامو بالا سرش روشن کنم.دلو زدم به دریا و رفتم.

مریم(شمع به دست):سلام

خانومه:سلام عزیزم   زحمت کشیدی ممنون سلامت باشی

مریم:حاج خانوم پسرتونه؟

خانومه با یه حالت خاصی گفت:اره

مریم:خوشبحالتون

خانومه بازم با یه طرز خاصی نگام کردو سرشو تکون داد و بعدش گفت هممون باید یه روزی بریم.

منم گفتم چه بهتره که اینجوری بریم.

بعد از یه مکث چند ثانیه ای یه بغضی کردو گفت تازه دو ماه بود که داماد شده بود.

من که خجالت میکشیدم تو چشمای اون ماذر نگاه کنم سرمو انداختم پایین

من که مشغول فاتحه خوندن بودم دیدم مادر شهید سه تا کیوی از پلاستیک در اوورد و گفت بفرما  من که اولش خواستم یه خورده تعارف کنم گفت بردار مال درختیه که خودش کاشته

منو داری برق از سرم پرید یه ذوق عجیبی کردم که نگو با یه اشتیاقی اونارو برداشتم...یه لحظه حس کردم که مهمون یه شهید شدم ...پذیرایی به صرف کیوی.........

یه جورایی دیگه فکر کردم که خدا منو بخشیده و دیگه ازم دلخور نیس مطمئن بودم اگه ازم ناراحت بود هیچوقت منو مهمون بنده خوب و مومنش نمیکرد.............

خلاصه.............

اومدم خونه تند تند همه چیو برا مامان و خواهرم تعریف کردم به جای حساس داستان یعنی داماد دو ماهه و کاشت درخت به دست خود شهید که رسید دیگه اونا طاقت نیاوردنو اشک از چشماشون جاری شد (الهی قربون دل پاکشون برم)

بعدشم کیویو پوس کندیمو خوردیم.

اینم از خاطره اخرین پنج شنبه پاییز 90

خدا جون عاشقتم

.....و کاش نرود از یادم



[ جمعه 25 آذر 1390 ] [ 12:35 ق.ظ ] [ ماری ] [ نظرات() ]