تبلیغات
رها یافته ...از آن تو هستم می خواهم بمانم - ای که مرا خوانده ای ....

رها یافته ...از آن تو هستم می خواهم بمانم

بِه طَوافِ کَعبِه رَفتَم بِه حَرَم رَهَم نَدادَند....کِه تُو دَر بُرون چِه کَردی کِه دَروُن خانه آیی

ای که مرا خوانده ای ....

بسم الله...

...وسلام نامی از نامهای خداست

ای که مرا خوانده ای ..... راه نشانم بده

 

ادم که دستش رفت سمت درخت دیگر بهشت خانه ی انسان نبود

و زمین شد ماوایش...

قبیله ی پسران حوا دلش گرفتار بهشت بود ولی کسی نشانی نداشت

خدا کلماتش را فرستاد همه با عطر گلهای محمدی

ولی انگار قوم هبوط کرده پای رفتنش لنگ میزد

و در کارزار عقل و ابلیس بیشتر وقت ها جای دیوار حق به نفس تکیه میزد.

برای همین از اسمان دور و دورتر شد.

زمین پر شد از راهزنان که با تیغ برهنه سر از حق میبریدند

حتی اگر شش ماهه باشد

کار سیاه مستان به جایی رسید که به سمت ماه و خورشید سنگ می انداختند

پس خدا اراده کرد تا اخرین ستاره را بالا ببرد

جایی که کسی نمیشناخت.

تا روز حیرانی پسران ادم ..تاساعتی که همه ی دیوارهای پوک فرو بریزد

تا روزی که تنها یک دیوار که عطر نماز می دهد..بر جای مانده است

و مردی به ان تکیه میزند

و صدایش میپیچد در گوش عالم که

"انا المهدی".

+این متنو از تو بسته فرهنگی که اونجا بهمون دادن گرفتم...

تمــــــــــــــــــــــــــــــــــام سختی و گرمای این سفر یه طرف دعای کمیل اون شب یه طرف

و جایی که بغضم بالاخره ترکید

مگه میشه خورشید غروب کنه منم بیکار بشینم

 

من کجا و شب نیمه شعبان مسجد جمکران کجا....

اقا جون ممنونتم که ماهارو هم فراموش نمیکنی



[ یکشنبه 18 تیر 1391 ] [ 03:14 ب.ظ ] [ ماری ] [ نظرات() ]