تبلیغات
رها یافته ...از آن تو هستم می خواهم بمانم - وقتی بزرگ شدم

رها یافته ...از آن تو هستم می خواهم بمانم

بِه طَوافِ کَعبِه رَفتَم بِه حَرَم رَهَم نَدادَند....کِه تُو دَر بُرون چِه کَردی کِه دَروُن خانه آیی

وقتی بزرگ شدم

بسم االه...

...وسلام نامی از نامهای خداست

بعد عید فطر میخاستم از گریه ی مرد جوونی که به نماز گزارا التماس میکرد برا بچش دعا کنن بنویسم

بعدش میخاستم از کمبود محبت دختر بچه ای که راننده تاکسی بهش گفته بود "جانم" بنویسم

اووو بعدترش میخاستم از یه مسئولیتی که شاید به گردنم بیوفته بنویسم

که از هیچ کدومشون ننوشتم :|

اما امروز اومدم تا اخرین روزای بیست سالگیم بنویسم...

یعنی اگه این هشت شهریور بیاد من میشم بیست و یک ســـااال

خدای من انگار همین دیروز بود تو جشن تولد پسر عموم به زور منو انداختن وسط تا بادکنکی که دلم میخادو بم بدن

(عکسشو تو پست بعدی میذارم با رمز ثابت) 

به جون خودم من تا دوسال پیش میگفتم برای انجام فلان کار..وقتی بزرگ شدم اینجوری میکنم..اونجوری میکنم..

بیست سال از خدا وقت گرفتم ..اینکه براش چه جور بنده ای بودمو نمیدونم...اینکه توبیستُ یک سالگی مامان بابام چقد ازم راضین...تو چقد ازم راضی ای....اقام چقد راضیه

خدایا من انقد پرروام که با این اوضاع و احوال ازت کادو میخام....همونی که رو میزمه ولی ازش هیچی نمیدونم

همونو میخام

کاش نرود از یادم...

 



[ دوشنبه 6 شهریور 1391 ] [ 12:48 ب.ظ ] [ ماری ] [ نظرات() ]